![]() |
پنج شنبه 24 اسفند 1391 |
فرشته مامور شد به زمین برود و با ارزش ترین چیز دنیا را به ملکوت ببرد . سال ها روی زمین گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید سرباز جوانی به سختی زخمی شده بود. فرشته آخرین قطره خون سرباز را برداشت وبا سرعت بازگشت خدا فرمود:سربازی که خون خود را برای کشورش دهد برای من خیلی عزیز است ولی برگرد وبیشتر بگرد. فرشته بازگشت و سالیان سال روی زمین گشت روزی پرستاری را دید که بر اثر بیماری در حال مرگ بود پرستار از افرادی که این بیماری را داشتند مراقبت کرده بود وبه این روز افتاده و در بستر درحال جان دادن بود فرشته نفس های او را برداشت ولی خدا پیام داد دوباره برگرد. فرشته دوباره به زمین بازگشت.شبی مردی شرور را دید که به شمشیر ونیزه مجهز بود. او می خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.مرد به کلبه کوچکی که نگهبان وخانواده اش در آن زندگی می کردند رسید نور از پنجره بیرون می زد.مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را نگاه می کرد زن جنگلبان را دید که پسرش را می خواباند و صدای او راشنید که به فرزندش دعا کردن را یاد می داد.چیزی درون قلب سخت مرد ذوب شد، آیا دوران کودکی خودش را به یاد می آورد؟ چشمان مرد پراز اشک شده بود و همان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد. فرشته قطره ای اشک چشم مرد را برداشت ورفت. خداوند فرمود:این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست،زیرا این اشک انسانی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز می کرد.
نظرات شما عزیزان:
![]() نویسنده : گلپونه
![]() |